تقدیم به امیدها و آرزوهای تباه شده ، سوز و گدازیست از قلم افسرده ،دلهای مرده ،قلبهای شکسته
و یادواره ایست از دوران بلوغ فکر و قلوب عشق.
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند، قصد آزردن یاران موافق نکند، مدتی شد که در آزارم و میدانی تو،
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو، از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو ، داغ عشق تو به جان دارم و
میدانی تو ، خون دل از مژه می بارم و میدانی تو، از برای تو چنین زارم و میدانی تو ،از زبان تو حدیثی
نشنودم هرگز،هیچ شرمنده حرف تو نبودم هرگز،مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت،دست بر دل نهم و
پا بکشم از کویت، گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت، نکنم بار دگر یاد قد دلجویت،دیده پوشم
ز تماشای رخ نیکویت،سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت، بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش،
ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش، چند صبح آیم و از خاک درت شام روم، از سر کوی تو خود کام
به نا کام روم، صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم، از پی ات آیم و با من نشوی رام روم، دور دور از تو من
تیره سرانجام روم، نبود زهره که همراه تو یک گام روم، یار چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد،
جان من این روشی نیست که نیکو باشد، پس چه با من شوی یار چه میپرهیزی ،یار شو با من بیمار چه
میپرهیزی،چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی،؟ بگشای لعل شکر بار چه میپرهیزی؟، حرف زن ای بت
خون خار چه میپرهیزی،؟ نه حدیثی کنی اضحار چه میپرهیزی؟
که تو را گفت که ارباب وفا حرف مزن،چین بر ابر و زن و یکباره به ما حرف مزن، درد من کشته شمشیر
جفا میداند، مسکنم ساکن صحرای فنا میداند، همه کس حال من بی سر و پا میداند، خاک بازم همه
کس تور مرا میداند، عاشقی همچو من نیست خدا میداند، چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم،
سر و خود گیرم و از کوی تو آواره شوم، از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت، چهره آلوده به خون آب جگر
خواهم رفت، تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت، گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت،
فکر این بار چو هر بار دگر خواهم رفت، نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت، چند در کوی تو با خاک برابر
باشم، چند پامال تو ستمگر باشم، چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم،از تو ای بت بد کیش مکرر
باشم، میروم ، میروم تا به سجود بت دیگر باشم، باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم، طاقتم نیست از بیش تحمل تا کی؟
سبزه نسرین تو را بنده شوم، ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم، چین بر ابر و زن و کین تو را بنده
شوم، گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم، حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم، طرز محبوبی و آئین تو
را بنده شوم، ز که این قاعده اندوخته ای ، کیست استاد تو این را ز که آموخته ای ، این همه جور که من
از پی هم میبینم، زود خود را بر سر کوی عدم میبینم، دیگران راحت و من این همه غم میبینم،
همه کس خرم و من درد و الم میبینم، لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم، هستم آزرده و بسیار ستم
میبینم، خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر ،حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر، آنچنام باش که من
از تو شکایت نکنم، از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم، پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم،
همه جا قصه درد تو روایت نکنم، خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم، خوش کن این خاطر وحشی
ز نگاهی سهل است، سوی تو گوشه چشمی ز صبحگاهی سهل است،
ای گال تازه که بویی ز وفا نیست تو را، خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را، رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را، التفاتی به اسیران بلا نیست تو را، ما اسیر غم و اصلا غم مانیست تو را، با اسیران غم
خود رحم چرا نیست تو را؟؟؟؟.............
تقدیم به علی آقا ، خواستم با این متن که زاده دل خودمه منو هم توی تنهایی خودش شریک بدونه
( ابته اگه رامون بده
)